صندلی داغ غ غ غ غ غ غ...

     

و حالااااا...


پس از مدت ها دوباره صندلی داغ می شود


این بار با حضور پُسرک خوشحال...؛


...مهدی یزدانبخش...


دوستان از چهارشنبه شب به مدت 24 ساعت میتونن هیزما رو بریزن رو آتیش،داغّ داغ


پدیده تاچر...بازی با مغز

 

به افکارت عادت نکن

از به چالش کشیده شدن باورهایت نترس

و...گاهی از سمت اندیشه های دیگران بیندیش

ادامه نوشته

سلام

سایت جدید انجمن علمی صنایع راه اندازی شد...

اینم آدرسش :

                    www.yazdiss.ir 

 

فردا (۲۶/۱۱) تولد یکی از بچک جوووون و خشه !!! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

               

         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  آقای فرزان زندیان تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

در ضمن فرزان قول داده برای تولدش تلافی جشن سده (که شام ندادن) ، تولدم ، تولدت و تولدش رو  یک جا در بیاره...

                                 فکر کنم صحبت شام یا نهاره ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

چند کلام از بزرگان...

 

نامم را پدرم انتخاب کرد!

نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!

دیگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

 

                          خودتون برین ادامه مطلب ببینین چه خبره !

ادامه نوشته

صندلی داغ

صندلی  داغ    داغ   داغ

.

.

و این بار ... با حضور :    

           

                        اشکان حسینی پویا

 

دوستان عزیز می توانند از ساعت  ..:.. بامداد چهارشنبه (۶/۵/۸۹) تا جمعه به مدت ۴۸ ساعت اشکان را به اتفاق صندلیش داغ کنند

 

 

توصيه هايي براي داشتن تابستانی پر بار!

 

                 کار گروهی و جمعی را تمرین کنید            

    

        

 

ادامه نوشته

عيدتون مبارك

آواي خوش هزار تقديم تو باد

سر سبزترين بهار تقديم تو باد

گويند كه لحظه ايست روييدن عشق

                       آن لحظه هزار بار تقديم تو باد ...


            ... سال نو مبارك ...


 

         


                                                           آرزومند آرزوهايتان ...




يادها و خاطره ها

يادش بخير اون روزا......


شاید شما هم مثل من با دیدن این عکس ها دوران خوش کودکی براتون تداعی بشه و از به یاد آوردن اون لذت ببرین....

ولی هدف این بود که یادمون نره :

         عمر گران میگذرد خواهی نخواهی

                               سعی بر آن کن نرود رو به تباهی ؛

     

     

          

             

 

                       


                   

       

ادامه نوشته

مشکلات را زمین بگذار

 

استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا برد تا همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم يا 100 گرم يا 150 گرم .

استاد گفت من هم بدون وزن كردن نميدانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است اگر من ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقي خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند هيچ اتفاقي نمي افتد. استاد پرسيد خوب اگر يك ساعت نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ يكي از شاگردان گفت دستتان كم كم درد ميگيرد.

حق با توست. حالا اگر يك روز تمام نگه دارم چه؟ شاگرد ديگري جسارتا گفت دستتان بي حس ميشود ، عضلات به شدت درد ميگيرد و فلج ميشوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد. و همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند نه . پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات ميشود؟ در عوض من چه بايد بكنم؟ شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگهشان داريد فلجتان ميكنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود .

فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است اما مهمتر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نميگيريد. هر روز صبح سرحال و قوي بيدار ميشويد و قادر خواهيد بود از عهده ي هر مساله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد برآييد.

دوست من يادت باشد كه ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري.

                    زندگي همين است...

 

سرداب

با عرض سلام به همه دوستان خوبم که حالا بیشتر از قبل میشناسمشون و بیشتر از قبل به داشتن این همکلاسی های خوب افتخار میکنم.

      عکس هایی از سرداب ؛




                    

 

قدرت حافظه

خردمند پيري در دشتي پوشيده از برف قدم مي زد که به زن گرياني رسيد.
پرسيد: چرا مي گريي؟
- چون به زندگي ام مي انديشم, به جواني ام, به زيبايي اي که در آينه مي ديدم, و به مردي که دوستش داشتم. خداوند بي رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشيده است. مي دانست که من بهار عمرم را به ياد مي آورم و مي گريم.مرد خردمند در ميان دشت برف آگين ايستاد, به نقطه اي خيره شد و به فکر فرو رفت.زن از گريستن دست کشيد و پرسيد: در آن جا چه مي بينيد؟
خردمند پاسخ داد: دشتي از گل سرخ.خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من مي بخشيد, بسيار سخاوتمند بود. مي دانست در زمستان, همواره مي توانم بهار را يه ياد آورم و لبخند بزنم.


بچه هاي صنايع لطف كنن روز :
                     
           ... يكشنبه 2 اسفند ساعت 12 ..

          
                 
                               
                                         در آلاچيق (روبروي سلف) حضور پيدا كنند.

                                                                                                    با تشكر

نظر خواهي

از همه ي بچه هايي كه به وبلاگ خودشون سر ميزنن درخواست ميكنم در مورد موضوع مطالبي كه دوست دارن تو وبلاگ گذاشته بشه نظر بدن...

علمي / اخلاقي / مباحث صنايعي! / داستان و حكايت / بيوگرافي / شعر / طنز / عكس / نون خرده / دمپايي كهنه / و...

                                                                         

يادي از داستان هاي دبستان

گاو ما ما مي كرد...
گوسفند بع بع مي كرد...
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي...

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بودحسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد......................