قدرت حافظه
خردمند پيري در دشتي پوشيده از برف قدم مي زد که به زن گرياني رسيد.
پرسيد: چرا مي گريي؟
-
چون به زندگي ام مي انديشم, به جواني ام, به زيبايي اي که در آينه مي
ديدم, و به مردي که دوستش داشتم. خداوند بي رحم است که قدرت حافظه را به
انسان بخشيده است. مي دانست که من بهار عمرم را به ياد مي آورم و مي
گريم.مرد خردمند در ميان دشت برف آگين ايستاد, به نقطه اي خيره شد و به
فکر فرو رفت.زن از گريستن دست کشيد و پرسيد: در آن جا چه مي بينيد؟
خردمند
پاسخ داد: دشتي از گل سرخ.خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من مي
بخشيد, بسيار سخاوتمند بود. مي دانست در زمستان, همواره مي توانم بهار را
يه ياد آورم و لبخند بزنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:52 توسط مهران دويسي
|